تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday Ticker النور
می نویسم تا یادم بمونه دختر کوچولوم چقدر صبوری کرد تا من برای این امتحان لعنتی درس بخونم .

امیدوارم شرمندش نشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:22  توسط مامان الی  | 

میشه صبح از تهران بزنی بیرون

صبحانه رو زنجان بخوری

ناهار رو کنار یک دوست تبریز باشی

شام در یک رستوران سنتی دنج اردبیل باشی

موقع خواب هم رسیده باشی به شهر زادگاه پدرت کنار پدر بزرگ  و مادر بزرگ

اونوقت صبح پاشی با پدربزرگ بری باغ و کوهپیمایی،

ماهی قزل آلا از چشمه بگیری ناهار کنار پدربزرگ و مادر بزرگ باشی

عصر بزنی بیرون بیایی توی دشت کنار شقایق ها بعدش ۵ بعداظهر ساحل گیسوم شنا کنی

شام رو زیر درخت های زیتون رودبار بخوری شب هم توی تختت توی خونه تون توی تهران باشی

همه اینها میشه با یک همت کوچولو

النور چشمه میر عادل -خلخال

پنجشنبه دوم خرداد پدرت یک جلسه ۴ ساعته توی تبریز داشت وما اونو تبدیل به یک مسافرت ۴۴ ساعته کردیم. و از لحظه هایش لذت بردیم.

 

راستی توی اتوبان قزوین ـ زنجان بنزین تمام کردیم مجبور شدیم از اتوبان خارج بشیم و بریم ابهر بنزین بزنیم.

ورودی شهر ابهر یک جمله نوشته بود به نظرم قشنگترین جمله ای بود که توی ووردی شهرها خوانده بودم

((به شهر ما با لبخند وارد شوید )) شهرداری ابهر

کنار جمله هم عکس یک دختر کوچولو با یک خوشه انگور بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:53  توسط مامان الی  | 

دیروز آسمان تهران گرفته و بغض آلود ٬ هوای گریه کردن داشت اما تلنگري لازم  بود تا بشکنه  بلور شیشه ای را

در آن هوای گرفته به دنبال النور به مدرسه رفتم آخرین روز از اولین سال تحصیلی  او.از در که آمد بیرون مثل همیشه شاد و پر انرژی نیامد خسته و دلتنگ بود داخل ماشین نشست بغض اش شکسته شد و گریست

پرسیدم خبری شده؟ با گریه گفت من دیگه خانم معلمو نمیبینم. گفتم چرا دوباره اول مهر می شه مدرسه وا می شه حالا می خوای برگردی یکبار دیگه خداحافظی کنی؟ گفت پس اشکهامو پاک کن نبینه گریه کردم

بي خبر از انکه این اشک ها زیباترین و با ارزش ترین اشک های دنیاست بايد این اشک هارا ديد.

 مادرش اشک های زیادی دیده بود اشک شوق، اشک فراق و ... اما این اشک برای مادر اشک آرامش بود.

آبی بود بر آتش همه اضطرابهای او، اضطراب های که در طول 9 ماه هر روز کم رنگ تر شده و با این اشک پایان گرفت.

وقتی برگشتم به حیاط چشم های همه پراشک بود خانم مدير، خانم معلم و دیگران بغض آسمان هم درست در این لحظه شکست اما اشک آسمان از نوع دیگری بود.

اشک شوق بود از دیدن این همه عشق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:48  توسط مامان الی  | 

امروز در مدرسه جشن مامان بزرگ ها بابا بزرگ ها بود

ما که نبودیم ولی گفتن خیلی خوش گذشت

یعنی میشه ما هم یک روز بریم جشن مدرسه نوه مون

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:33  توسط مامان الی  | 

درست مثل حرف زدنت که خیلی سریع اتفاق افتاد و همیشه فکر می کنم تو از اول حرف میزدی

با سواد شدنت هم خیلی بی دردسر اتفاق افتاد

چند لحظه پیش داشتی بستنی می خوردی گفتی کافی نگاه کردم دیدم نوشته :

coffee  بستنی نسکافه ای بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:0  توسط مامان الی  | 

 

۲۸ اسفند از تهران در اومدیم به سمت خلخال ۴ فروردین عروسی دخترخاله عزیزم بود ۳ فروردین برگشتیم تهران عروسی

یه وقت چشممون نکنید دوباره ۶ فروردین برگشتیم خلخال سر راه یه سری هم به ماسوله زدیم زیبا بود اما بابای النور خانم وقتی رسیدیم اونجا گفت تبلیغات چکار میکنه والا خلخال و کیوی یه شهریه نزدیک خلخال خیلی از اینجا قشنگ تراما نظر من اینه که هر دوش قشنگه

اینم النور جان در جنگل جاده اسالم به خلخال ولی این جاده خداییش خیلی قشنگه در هر فصل قشنگی خودش رو داره

 

 

 

النور ۶/۱/۱۳۸۷ پارک کودک فومن

 

 

النور  در حال انتخاب عروسک درماسوله

 

النورو گردن بند های رنگارنگ ماسوله

النور در برگشت از ماسوله

این عکس شاهدیست بر گرمای بیسابقه عید ۳۹ درجه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:46  توسط مامان الی  | 

 

خاله زیبا نمیای بمون سر بزنی این عکس فقط بخاطر شما ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط مامان الی  | 

دیروز النور برام نامه نوشته بود.

بعضی کلمات را حفظه حروف بزرگ رو هم یاد گرفته چون آموزش مستقیم نداشته فقط با پرسیدن حروف و کلمات می نویسه اما منظورش رو میرسونه

" النور خ ی ل ی  خ و ب ب و د .

در ک ل ا س پ ی ا ن و ث ب ت ن ا م اش ک ن ی د."

النور خیلی خوب بود در کلاس پیانو ثبت نامش کنید.

اونوقت میگن چرا بچه ها رو کلاس های مختلف ثبت نام می کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:36  توسط مامان الی  | 

مامان:لاکهام خیلی کم شده

النور:مامان جون متاسفم شما دیگه لاک ندارید همشونو من برداشتم میدونم دلتون الان پر از شکستگیه

خداییش جمله رو داشته باشید دلی پر از شکستگی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:55  توسط مامان الی  | 

النور:مامان من امروز توی مدرسه سرفه کردم

مامان :چرا؟

النور:موقع مسواک زدن

مامان:النور جان از خمیر دندون استفاده کردی  ؟یادت که نرفت؟

النور:در مورد خمیر دندون صحبت نکن ٬الان فقط در مورد سرفه کردن من صحبت کن

یک تذکر کوچلو که همیشه یادمون باشه شنونده خوبی باشیم و وقتی کسی داره حرف می زنه دست از نصیحت و مامان بازی برداریم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:0  توسط مامان الی  |